|

نه میل سوالی و نه یارای جوابی ماییم و دل غمزده و حال خرابی دشتی است گدارنده و خورشید، شرربار تاکی برسد بر سر ما چترِ سحابی ما شنه گرما زده ی ظهرِ کویریم جز دیدی گریان نبود چشمه آبی از چار طرف، بسته به زنجیر سکوتیم چون عکس خموشی که بود در دل قابی رنجیره زندان تنم، بارخدایا! دیگر نبود صبرا مرا حدنصابی ما و تو اسیریم به زندان طبیعت چون جوجه ی گنجشک به چنگال عقابی کو گوشه خلوت که به اندیشه نشینم بی گفت و شنیدی، نه سوالی ، نه جوابی؟ زنگار ز آیینه ی دل ها بزداید کنجی و سرودی و رفیقی و کتابی غم، راست بود شادی این نشئه دروغ است بیهوده دل خود چه کنی خوش به سرابی؟ کو غنچه لبی ، سر و قدی ، چشم سیاهی در سایه ی سرویّ و لبِ چشمه ی آبی؟ آن دم که به معشوق توانیم رسیدن خود لحظه ی مرگ است و عجب لحظه ی نابی.
|